ببخشید این دفعه با تاخیر اومدم ،آخه سرم یه کم شلوغ بود.
صبح سه شنبه، یازدهم ،رفتم کلاس زایمان فیزیولوژیک.خیلی کلاس جالبی بود.کاش فرهنگ سازی می شد تا همه ی خانومای باردار توی این کلاس شرکت کنند.یه سری مطالب جدید و جالب در مورد آمادگی برای زایمان گفتند.بعدش هم چندتا نرمش یاد دادن
و طرز تنفس صحیح موقع زایمان.
بعد از اونم که نوبت سونو داشتم.با علی جونم رفتیم مطب دکتر سونو گرافی.قرار بود به خانوم دکتر بگم تا علی هم بیاد تو ،فیلم هم بگیره.ولی دکتر اجازه نداد ،گفت آخه چیزی که معلوم نیست.خیلی تو ذوقم خورد
.مثلاً یه دکتر خوب هم رفته بودیم.
به هر حال سونوم رو که انجام داد گفت خدا رو شکر سالمه. پسرم هست.خودمم مانیتور رو می دیدم ولی نمی تونستم تشخیص بدم.
می خواستم عکسش رو بذارم توی وبلاگ اما گفت قند عسلم جمع شده و نمی تونه عکس بهمون بده.
قبل از سونو دردونه ام سکسکه می کرد،فکر کنم خسته شده بود موقع سونو داشت استراحت می کرد.
این دفعه تاریخ زایمان برام 28/1/89 زده.نمی دونم چرا این قدر دیر!آخه سونوی قبلی 20/1/89 زده بود.
نمایشگاه بین المللی کتاب هم رفتیم.یه کتاب خریدم به اسم زایمان بدون درد نوشته ی دکتر عمو شاهی ،کتاب خوبیه.3 تا کتاب دیگه هم به نام بازی با کودکان ، تو خوب هستی و حماسه حسینی جلد 1 و 2 ،گرفتم.![]()
یه کتاب حمام هم برای فرشتمون گرفتیم،یه نوع کتابیه که می شه ببری تو حمام تا بچه سرگرم بشه.فکر کنم چیز جالبی باشه.وقتی بهش فکر می کنم دلم پر میکشه برای حمام بردنش.الهی مامان قربونش بره.
تا بعد...
فردا باید برم سونو.حسم مثل همون دفعه ایه که برای اولین بار می خواستم برم سونو.
بی قرارم.دلم می خواد زمان زود بگذره و فرشته ام رو ببینم.همش هم با خودم فکر می کنم این دفعه میگن دختره.واقعاً برام اهمیت نداره.فقط در این صورت باید برای لباسای پسرونه که خریدیم یه فکری بکنم.
این روزا خیلی بیشتر دلتنگش می شم.دلم می خواد محکم بغلش کنم و بوسش کنم.
![]()
هر شب هم خوابش رو میبینم این قدر معصوم و نازه که نگو.
این روزا کلی بهش سفارش می کنم فردا یه جوری قرار بگیره که دکتر بتونه هم سلامتش و هم جنسیتش رو تشخیص بده.
دیشب رفتیم چنددست لباس براش خریدیم.وقتی براش چیز می خریم این قدر حس خوبی پیدا می کنم. اصلاً بهترین تفریحم همینه. دیگه برام مهم نیست برای خودمم چیز بخرم، البته چند دست لباس هم برای بعد از زایمان برای خودم خریدما!
دیشب هم مثلاً رفته بودیم برای علی لباس بخریم ولی همین که لباس بچه دیدیم هوش از سر دوتامون رفت و شروع کردیم به لباس بچه خریدن تا ساعت 10:30 . آخرشم برای علی هیچی نخریدیم.قبلش هم رفتیم ناژوون.نمی دونین عجب حال و هوای خوبی داشت.من عاشق اونجام.خیلی آرامش بخشه.
خیلی نیاز به دعاتون دارم.
سلام دوستای گلم.![]()
می گم این دنیای مجازی و وبلاگ نویسی هم عجب دنیایه ها! من که دیگه
دو سوم وقتم رو با اینترنت می گذرونم. بدجور معتاد شدم.اصلاً صبحها به عشق سر زدن به وبلاگ وخوندن وبلاگ بقیه ی دوستام پا میشم.چند روز پیش علی جونم تو همون دفتره که گفتم برای دردونمون مینویسیم نوشته بود"پسرم نمی خواستم خبر بد بهت بدم ولی باید بگم که مامانت معتاد شده.
بسوزه پدر اعتیاد که آخرش مامان تو رو هم گرفتار خودش کرد.آره پسرم مامانت معتاد به اینترنت شده"
ولی من می گم مگه چه قدر دیگه سرم خلوته که بتونم هر روز سر بزنم .حداقل حالا که بی کارم بیام چون بعد که ان شاالله نی نیم به دنیا بیاد دیگه این قدر وقت ندارم.

این قضیه رو هم براتون تعریف کنم البته ربطی به اعتیاد نداره ها.
دیشب علی سرش رو آورده بود نزدیک شکمم به بچه صدای حیوونا رو یاد میداد.مثلاً میگفت"میو میو ،این صدای گربس.هاپ هاپ این صدای سگه. ..."
![]()
من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم و کلی هم خندم گرفته بود. از دست این بابایی که این قدر از همین حالا به فکر آموزشه.
من ابتدا:
من آخر سر: 
این مطلب رو 30/11/88 تو دفتری که برای دردوونم مینویسم،نوشتم .
هو المحبوب
سلام نفسم.
اومدم بهت بگم در این لحظه دلم برات یه ذره شده.اصلاً هر روز که می گذره بی تاب تر می شم.باور کنن یه لحظه نمی تونم آروم باشم،انگار تو فضا سیر می کنم.
البته نمی خوام زودتر از موقع بیای.بذار دلم برات تنگ تر بشه بعد بیا.حالا زوده!
ولی واقعاً ماه هشتم با بقیه ی ماهها فرق می کنه.به خاطر این که بیشتر حست می کنم دیگه تکونات رو یه جور دیگه حس می کنم.
وقتی به این فکر می کنم که الان ان شالله کامل کامل شدی ،فقط یه کم دیگه باید رشد کنی تا موقع اومدنت بشه ،دلم برای دیدنت پر می کشه.
هرچی هم بنویسم نمی تونم احساسم رو بیان کنم.ولی واقعاً دیگه نمی دونم روزام داره چطوری می گذره.همش تو رویاهای خودمم.از خدای مهربون ممنونم که تو فرشته ی کوچولوی زیبا رو به ما هدیه داده،ومن و بابایی رو وسیله ای قرار داده برای آفریدن تو.